خانه » مشاوره » اصغرآقا به مدرسه می‌رود (طنز آموزشی)
مشاوره مقالات مشاوره ای

اصغرآقا به مدرسه می‌رود (طنز آموزشی)

«خوب! بگذار یک بار دیگر این برنامه را برایت بررسی کنم. صبح ساعت ۵ بیدار می‌شوم و شروع می‌کنم به خواندن تا ساعت ۶ صبح. از ۶ صبح تا ۶:۳۰، یک بسته‌ی ۳۰ تایی تست کار می‌کنم. بعد تا ساعت ۷ خوردن صبحانه‌ام طول می‌کشد و سپس راهی مدرسه می‌شوم. در راه مدرسه هم فلش‌کارت کار می‌کنم. تا به این‌جا روزم را خوب شروع کردم.
«خوب! بگذار یک بار دیگر این برنامه را برایت بررسی کنم. صبح ساعت ۵ بیدار می‌شوم و شروع می‌کنم به خواندن تا ساعت ۶ صبح. از ۶ صبح تا ۶:۳۰، یک بسته‌ی ۳۰ تایی تست کار می‌کنم. بعد تا ساعت ۷ خوردن صبحانه‌ام طول می‌کشد و سپس راهی مدرسه می‌شوم. در راه مدرسه هم فلش‌کارت کار می‌کنم. تا به این‌جا روزم را خوب شروع کردم.
در مدرسه سه زنگ تفریح داریم که روی هم می‌شود ۴۵ دقیقه؛ یعنی می‌توانم ۴۵ تست کار کنم. مرحبا به خودم! مدرسه ساعت ۱۴ تعطیل می‌شود؛ تا به خانه برسم و ناهار بخورم نیم‌ساعت طول می‌کشد. کمی استراحت هم بد نیست!
از ساعت ۱۵ تا ۲۳ به مدت ۸ ساعت وقت دارن که می‌توانم درس بخوانم و ۶۰ تا تست کار کنم. ساعت ۲۳ وقت شام است و بعد هم یک ساعت دیگر تست می‌زنم.
به‌عبارتی با این برنامه می‌توانم روزانه ۱۹۵ تا تست کار کنم که جمع آن در یک ماه می‌شود ۵۸۵۰ تا تست. با همین برنامه ساعت مطالعه‌ام در ماه می‌شود ۲۴۰ ساعت!
اصغر آقا گل کاشتی! با این اوصاف تک‌رقمی شدن حتمی است!»
اصغر بعد از گفتن این جملات شروع کرد به خندیدن. وقتی خنده‌ی محمد را هم دید، خنده‌هایش بیش‌تر شد و گفت: «می‌بینی محمد! ما هم می‌توانیم برنامه‌نویسی کنیم.»
محمد که خنده‌هایش قطع شده بود خیلی جدی رو کرد به اصغر و گفت: «تو یا نمی‌توانی این برنامه را اجرا کنی یا بعد از چند روز، برنامه را کنار می‌گذاری. مرد مومن! تو تا همین دیروز روزی یک ساعت هم نمی‌توانستی یک جا بنشینی و درس بخوانی؛ حالا می‌خواهی روزی ۸ ساعت بخوانی؟»
اصغر: درست می‌گویی ولی حجم درس‌ها زیاد است و مجبورم. متوجهی؟ مجبور!»
محمد: من که نگفتم نخوان! می‌توانی ساعت مطالعه‌ات را کم‌کم افزایش بدهی تا به مدت‌زمان معمول و مناسب برسی. اصغر جان! شما دیگر هیچ کار دیگری نداری که برنامه‌ی روزانه‌ات فقط شده درس خواندن؟ مثلاً امکان ندارد جایی بروی یا مهمان بیاید یا این‌که خدای نکرده مریض بشوی یا این‌که یک روز حال درس خواندن نداشته باشی؟ اصلاً تو نمی‌خواهی حمام بروی؟ برای اصلاح موهایت به سلمانی هم نمی‌روی؟ اصلاً دلت برای من تنگ نمی‌شود؟
اصغر: صبر کن! یکی یکی جواب می‌دهم. حمام رفتن را با برنامه‌ی آزمون هماهنگ کردم؛ یعنی هر دو هفته یک‌بار به حمام خواهم رفت. به فامیل هم می‌گویم امسال کنکور دارم؛ نه به خانه‌ی ما بیایند و نه من می‌روم. برای موهایم هم به این فکر کردم که فردا آن را از ته بتراشم که تا روز کنکور نیازی به سلمانی نداشته باشم. تو را هم هر روز در مدرسه می‌بینم. دیدی؟ من فکر همه چیز را کرده‌ام.»
اصغر نگاه عاقل اندر سفیهی به محمد کرد و ادامه داد: «این خط و این نشان! ببین کی گفتم. من دیگر باید بروم. فردا روز اول مدرسه است و ممکن است خواب بمانم.» محمد با اصغر خداحافظی کرد و رفت.
صبح اولین روز مدرسه، اصغر با وحشت از صدای هشدار ساعت از خواب پرید. ساعت ۸:۳۰ صبح بود.

منبع:کانون

از این مطلب خوشتون اومد ؟

درباره نویسنده

بچه های آموزگارکوشا

سایت آموزگارکوشا با هدف نشر دیدگاه های فرهنگی و آموزشی و ترویج آموزش های مجازی در خانواده و مدرسه و اطلاع رسانی در این حوزه توسط عده ای از فرهنگیان و علاقه مندان حوزه تعلیم و تربیت در این زمینه تاسیس گردید.
موفق و پیروز باشید

نظرات شما

برای ارسال یک نظر اینجا را کلیک کنید

آرشیو

مطالب خواندنی